دو چهره است که همواره این جهان دارد
یکی عیان و دگر چهره در نهان دارد
یکی همیشه به پیش نگاه ما پیداست
که با تولد،مرگ
که با طلوع،غروب
که با بهار جهان آفرین،خزان دارد
یکی همیشه نهان است اگرچه در همه جا
به هر چه در نگری با تو داستان دارد
نه با تولد،مرگ
نه با طلوع،غروب
که هر چه هست در او عمر جاودان دارد
تو را بهچهره ی پنهان این جهان راه است
نه از فراز سپهر
نه از بلندی ماه
نه با درفش و سپاه
همه وجودت از آن بی نشان،نشان دارد
جهان چو گشت به یکچهره جلوه گر ز نخست
نگاه چهره گر چهره آفرین با توست
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان
اگر که دل بسپاری به مهر ورزیدن
اگر که خو نکند دیده ات به بد دیدن
امید توست که در کارزار،کوه،کویر
اگر بخواهد صد باغ ارغوان دارد
دلت به نور محبت اگر بود روشن
تو را همیشه چوگل تازه وجوان دارد
نه آسمان
نه ستاره
نه کهکشان
نه زمان
تو چهره ساز جهانی تو چهره ساز جهان
هر آنچه می طلبی از وجود خویش بخواه
چگونه با تو بگوید؟
مگر زبان دارد؟


